دیشب که کنار خرابه های خونه باباحاجی ایستادم هیچ جوره نتونستم چهار تا اتاق تو در توی طبقه بالا رو تو اون تکه زمین تصور کنم.دیوارهای پهن گلی و بوی خاک نم خورده از بارون و چند تا در چوبی قدیمی تنها چیزی بود که از خونه کودکی های من و نسل قبل و بعد از من باقیمونده بود. به جای خالی دریچه کوچک که جایی نزدیک سقف بود نگاه کردم پشتش خبری از دنیای آدم کوچولوها یا هر موجود دیگه نبود. حالا خونه دو طبقه باباحاجی بیشتر شبیه همون کوهی بود که یه پسر جوون با دستهای خودش صافش کرده بود و دور چند تا اتاق یه حیاط کشیده بود و شده بود خونه امید خیلی ها. از نگاه کردن به خونه مخروبه گریه م نگرفت. ناراحت هم نشدم ایستادم و توی تاریکی کلی بهش نگاه کردم به روزها و شب های خوشی که بین دیوارهای امنش گذرونده بودم فکر کردم. به آدمهایی که روزگاری توش دنیا اومدند زندگی کردند و یا مردند یا ازدواج کردند و رفتند فکر کردم و باورم شد که هر چیزی و هر آدمی یه تاریخ مصرف داره که یه روزی به آخر میرسه
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی
تاريخ: پنجشنبه
27 ارديبهشت
1403 ساعت: 13:01