خرید بک لینک
دیشب که کنار خرابه های خونه باباحاجی ایستادم هیچ جوره نتونستم چهار تا اتاق تو در توی طبقه بالا رو تو اون تکه زمین تصور کنم.دیوارهای پهن گلی و بوی خاک نم خورده از بارون و چند تا در چوبی قدیمی تنها چیزی بود که از خونه کودکی های من و نسل قبل و بعد از من باقیمونده بود. به جای خالی دریچه کوچک که جایی نزدیک سقف بود نگاه کردم پشتش خبری از دنیای آدم کوچولوها یا هر موجود دیگه نبود. حالا خونه دو طبقه باباحاجی بیشتر شبیه همون کوهی بود که یه پسر جوون با دستهای خودش صافش کرده بود و دور چند تا اتاق یه حیاط کشیده بود و شده بود خونه امید خیلی ها. از نگاه کردن به خونه مخروبه گریه م نگرفت. ناراحت هم نشدم ایستادم و توی تاریکی کلی بهش نگاه کردم به روزها و شب های خوشی که بین دیوارهای امنش گذرونده بودم فکر کردم. به آدمهایی که روزگاری توش دنیا اومدند زندگی کردند و یا مردند یا ازدواج کردند و رفتند فکر کردم و باورم شد که هر چیزی و هر آدمی یه تاریخ مصرف داره که یه روزی به آخر میرسه

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:01

پشت سیستم داشتم مطلب می نوشتم که برق رفت . با نور گوشی خودم رو به مبل رسوندم صدرا یه لقمه از حلوای خرما که برای اولین بار پختم توی دهنم گذاشت و پیش،خودم گفتم توی این تاریکی و با صدای شرشر بارونی که میاد بهترین کار نوشتن در فراسوی شبه. این روزها دائم یا دارم کتاب میخونم و رونوشت برمیدارم یا مینویسم و متن ها رو بالا و پایین میکنم تا به بهترین شکل ممکن در کنار هم قرار بگیرند. موقع شستشوی ظرف و انجام کار خونه هم به کتاب های صوتی گوش میدم تا از فضای داستان دور نشم.گاهی اوقات نتیجه میگیرم گاهی هم نه ولی سعیم اینه که هر روز بنویسم و کارم رو به عقب نندازم. این وسط مسط ها نوشته های مستندی که راجع به کلاک جمع آوری کردم رو دسته بندی میکنم و تا جاییکه فرصت میکنم به فارسی بر می گردونم. مطلب برای این کار زیاده و با خودم فکر می گنم شاید کتابی دو جلدی از کار دربیاد. در نظر دادم نوشته های سایر دوستان رو هم مرتب کنم تا به صورت مشترک چاپ کنیم. فعلا با قدم های مورچه ای و کوتاه جلو میرم ولی میخوام تا پایان بهار که دو ماه بیشتر ازش نمونده به نتیجه برسم به امید خدا برق هم اومد و نور لامپ چشمم رو زد

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:50

از دیشب یکسره بارون میاد من خوشحالم ولی بچه ها برای کامیون های پر سیب زمینی که زیر بارون موندن نگرانند. نمیتونم اردیبهشت بدون بارون رو بهشت تصور کنم. چاقاله های کوچک و سیز زردآلو لابلای برگ های تازه زیر بارون می لرزند و کم کم لبشون رنگ میندازه . بچه ها با وجود بارندگی باز دو صبح به میدون رفتند تا دلال هایی که اول از همه به سراغ بار میان سهم عمده ای از اون رو بردارن. به استوری شون نگاه میکنم که روی سیب زمینی بزرگ و کج و کوله ای که شبیه سر شتره با ماژیک لب و چشم کشیدن و گردن کلفتش رو به سمت دوربین گرفتند.این که تو کسادی بازار هم حوصله شوخی رو دارند خوشحالم میکنه . برای صبحانه حلوای خرما رو خوردند و سینا میگه آنقدر گرم بوده که کناره زبونش رفته و میخاره ولی بقیه همه خوردند و کیف کردند.احمد یکی از اون بقیه هاست مردی سی و چند ساله که ده تا بچه داره و قاچاقی با صد و خرده ای دیگه آدم از افغانستان پشت یه کمپرسی سوار شده و مثل ماهی ساردین تموم مسیر مرز رو ایستاده اومده . برای بچه ها تعریف کرده که همون وسط راه یه نفر حالا از ترس یا فشار یا کم هوایی کف کرده و مرده و بقیه به ناچار جسدش رو از پشت کامیون انداختند توی بیابون.یه جا هم که ماشین توی چاله عمیقی افتاده بوده و عده ای از مسافرای قاچاق داشتند ماشین رو بیرون می آوردند صدای ناله و کمک یه نفر رو میشنوند یه جوون ایرانی رو ته یه چاه پیدا میکنند راننده که می ترسیده مامورها از راه برسند می خواسته بذاره و یره که با اصرار و تهدید مسافرها سیم بکسل رو میندازه توی چاه و جوون رو بالا میکشه آدم فکر میکنه این اتفاقات سناریوی یه فیلم ترسناک سینماییه ولی در دنیای اکشن و پرجرم و جنایتی که ما زندگی میکنیم شنیدن هیچ ماجرایی دور از ذهن نیست. این وسط

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:50

یک جایی شنیدم که برنامه ریزی یعنی آینده رو به حال بیاری باید تصمیم بگیری انجامش بدی و پشت کارت رو بگیری جمله قشنگی که ترغیب کرد برنامه فردا رو یادداشت کنم برنامه هفته آینده رو هم توی ذهنم نوشتم و روی برنامه ماه دیگه هم دارم فکر میکنم . امروز یک خبر خیلی خارق العاده شنیدم اینکه خواهرشوهر داره اثاث کشی میکنه و این یکی از محالاتی بود که ممکن شد و من رو به رخ دادن هر اتفاق دیگه ای امیدوار کرد. امروز کسرا هم برای عمل بینی به دو تا دکتر سر زد که این هم خوب بود. پنج کیلو نخود فرنگی از وانتی دم در خریدم یه مقدارش رو آب پز کردم و خوردیم چند تا بسته هم گذاشتم توی فریزر از کارهای مهم دیگه امروز این بود که کل بازی های گوشیم رو پاک کردم و به خودم قول دادم بخشی از کارهام رو شب انجام بدم که توی روز دغدغه فکریم کمتر باشه . برای فردا به یک جلسه در مسجد دعوت شدم که به عنوان نماینده بانوان محل صحبت کنم یه کم حواشی داشت که تو ذوقم زد. خلاصه امروز خوب بود خدا روشکر

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:50

صفحه بندی